بازگردید !

 

همچون " قطره ای بر نیلوفر " ،

شبنمی افتاده به چنگ شب حیات ،

آرام و بی نشان ،

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ ،

نشسته ام و چشمان خاموشم را

به لب های کبود مشرق دوخته ام ...

پرستو های بی بهار من!

قاصدک های آواره در باد ، بازگردید !

و تو ، تشنه ی مجروح و عزیز من !

چشم هایت را به من مدوز ، ببند !

من از دیدن آن ها رنج می برم .

 

گودو

 

ای گودو ، ای مسیح ،

از آن روز که روزگارم آغاز شد ،

من "بانگ جرس " کاروانت را می شنیدم .

بالاخره کاروان رسید

و گودو به سوی من آمد

در آن حال که لبخند می زد

" گل صوفی " زیبا را به من هدیه کرد .

 

 

"دکتر علی شریعتی / از مجموعه اشعار"

"29خرداد،سال روز درگذشت/یادش گرامی "