تبليغاتX
I DONT KNOW"S
هزارمین سیگارم را روشن می کنم... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم ... .
 

کافکا می گوید: همه چیز سیاه است .

جیمز جویس می گوید : همه چیز خاکستری است .

مودلیانی می گوید : همه چیز گردنی دراز و باریک است .

استریندبرگ می گوید : همه چیز جنگی پایدار میان زن و مرد است .

داروین می گوید : همه چیز پیروزی توانمندان است.

لورانس : همه چیز سکس است .

نیوتن : همه چیز نسبی است .

مارکس : همه چیز پول است .

گورکی : همه چیز مبارزه خلق کارگر است .

برتون : همه چیز رویاست .

آراگون : همه چیز الزا* است .

هدایت : همه چیز فانتزی است .

مونی : همه چیز پنبه است .

من هم می گویم : همه چیز درد نتوانستن به آغوش کشیدن هر چه زیبایی است.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------

* Elza : معشوقه ی آراگون

 

 

برسد به دست پناهنده ی شماره سی و سه هزار و سیصد و سی وسه / فرهاد پیر بال.

تا مجالی دیگر...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:36  توسط | 
 

 

 

چند بهشت ُُ جهنم

زندگی مرا جبران خواهد کرد ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:0  توسط | 
 

 

 

امروز صبح ، نسیم با درخت دوستانه گفتگو می کرد .

شاخه های درخت به آرامی تکان می خوردند .

درست مثل وقتی که آدم در پاسخ به یک واقعیت سر تکان می دهد .

 

                                                                       آری ، آری ، آری !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:56  توسط | 
 

 

 

به صد مرگِ سخت ،

به صد مرگ سخت تر ،

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ سخت تر می ارزد ...

خاطره یی شاید ،

رویایی ،

اتفاقی !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:8  توسط | 
 

 

با مرجان ها ،

در عمق دریاها لرزیدیم !

با کوسه ها ،

خروارها تن آب را باله زدیم !

با امواج ،

به ساحل ها کوبیدیم !

دنیای سرخُ سیاه خزه هارا ،

بر صخره ها روییدیم !

با ابر ها ،

با راه ها ،

با پرنده ها

به شاخه نارون ها قار قار کردیم

و ترکیدیم

با انار ها و سیرسیرک ها !

وزیدیم ،

ترسیدیم

و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب !

تا کجا وُ کجا ...

می بینی تا کجا می رفتیمُ بر می گشتیم ؟

. . . اکنون

چنگ می زند

بر نم روح انسانی رویاهایمان ،

خزه های سبز سفر !

خیس باران !

به سوی پنجره های مه گرفته سرازیر می شویم !

می بینی ؟!

تا کجا با آب آمده ایم !

با قایق بی پارو...

خوابم می آید !

نه !

از عشق سخن گفتن ،

برای آدمی هنوز

خیلی زود است !

خیلی زود ... .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:17  توسط | 
.

.

.

پا می چرخانم !

 پا می چرخانم در تنهایی !

 فروردین ماه بود که شهابی از آسمان گذشت !

در آذر ماه سنگواره ی دو لاک پشت میان دو لایه خاک کشف شد

 و اسفند ماه شنیدم که کودکی به دنیا آمده است !

فال گیر جوان

 خمیازه کشان می گفت :

 این کودک در آینده یا تیر انداز خواهد بود

 یا بادکنک سازی ماهر!

.

.

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:21  توسط | 
 

 

 

 

 

 

 

دنیای دیوانه !

هنوز که هنوز است

آدم هایش به شب می گویند شب

و به روز می گویند روز !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:43  توسط | 
 

 

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر .

ناتمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ ‌تـَر ِ چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.

در هوایی كه نه افزایش یك ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه ی برف

تشنه ی زمزمه‌ام.

مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بكنم

من كه در لخت ترین موسم بی چهچه سال

تشنه ی زمزمه‌ام؟

بهتر آن است كه برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود، نقشه ی مرغی بكشم.

 

 

(سهراب )

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:24  توسط | 
 

تنها که شدی ،

فی الفور دار قالی خیال رو علم کن !

یک رگ، دو رگ، سه رگ...

از رگ چهارم به بعد ،

دیگه کم کم باید سایه کفش تو سیاه ببافی ،

تا برسی به پاها ،

زانو و سر صورتی که زیر کلاه غیر قابل تشخیصه !

از قوز کمر تا گوشه ی قالی

باید مثلثی به چشم بیاد !

گودی سطح کلاه را که سایه زدی ،

شروع کن به شمارش :

یک رگ، دو رگ ، سه رگ ...

فقط اضافه اگه آوردی

دارت و علم کن !

این بار با طرح یه جاده !

جاده یی که کسی از اون نمیاد !

 

 

(ح .پ )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:24  توسط | 

 

 

 

 

و ما همچنان

 دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:37  توسط | 
 

 

می اندیشیدم که گناه ،

تکرار تجربه هاست

و شیطان از دریچه ی صدف پوسیده یی سرک کشید و گفت :

خداوند ، اداره ی جهان را به انسان سپرده است !

 

در ساحل بودم ،

از مرغ دریایی ندا رسید

هیچ کلمه یی سفیدیِ حضور مرا آیینه نمی شود!

گوش دادم به سقوط بلوط پیر ،

در جنگل انبوه پشت سرم ...

و باد ، ندا داد :

راز جاودانگی را در قوزک پایش بخوان !

و نهال نو می گفت :

روز و شب حیات مرا کفاف می دهد !

زمستانی از پی زمستانی می گذشت ،

تا در بامدادی سفید

شعله ای در هیئت زنی دستش را بر شانه ی سردم گذاشت !

 

 

(ح.پ)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:47  توسط | 

 

you are nothing now

. but a sluggish horse

. your feet can no longer follow the rhythm of my heart

I am in haste

I shall dismount

 I shall mount another body

and I shall leave you on the road

 

 

تو دیگر چیزی نیستی

مگر اسبی تنبل .

پاهای تو دیگر نمی توانند با ضرب آهنگ دل من هماهنگ باشند .

من عجله دارم .

من پیاده خواهم شد

بر بدن دیگری سوارخواهم شد

و تورا در راه رها خواهم کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:12  توسط | 
 

طلوع ُ غروب !

دمُ بازدم منظومه ها

و خش خش فرسایش سیب وجود ، در هوای انتظار !

مومیایی است هرچه در چشم رس است !

دانه ی الکترون

و دل دل کبوتر گرسنه ی سوال !

نخواه !

نخواه که بدانی در صندوق چه چه پنهان کرده اند ...

و نخواهی دانست !

گربه ها قادرند کلاف ها را کلافه کنند ،

چون طی مسافت خیابانی که کودکی شان را بلعیده است !

خوشا به حال ئی.تی،

که گل های ولایتش با خار به چشم و دلش اهانت نمی کنند

و شناس نامه اره ماهی دریاهایش

طول و عرض دندان هایش نیست

وهیچ گرسنه ای از دیدن تخم بلدر چین

طرح ساخت تابه نمی ریزد

و خیال حمل استخوان

زیر لایه های سوخته ی پوست بوفالو

هیچ شیری را به خمیازه نمی کشاند!

جهان به کابوسی مانند است

و ظاهرآ این کابوس هولناک

تاوان گناه هول ناک تری است !

وگرنه پاسخ بزغاله و ذرتُ باران ،

تیغ و دندان نبود !

این خلسه ! این تحیر !

نفرینی در هیئت عادت است !

زین روست که گوییا چشم ها را به اجبار ،

برای تماشا دریده اند !

خوشا به حال خرس ها که زمستان خوابند !

آن آیت های حجیم

 که به وصایای نیاکان ما شبیه ترند !

خوشا به حال تامل !

به جستِ دلفینُ برگشتن به دایره تحیر !

 

 

(ح .پ)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:43  توسط | 
 

 

چند روز است که دیوانه ی دیوانه ام !

عیناْ قاطری که حجمُ وزن بار فردایش را می فهمد

کرخت و پهن ...

و عشق ،

چند کیلو موز نه چندان اعلاست ،

برای بیماری که

نفس هایش به شماره افتاده است !

خودکار بیک هر کشف ادبی را لوث می کند

و مداد رئال ترین قلم است ،

برای استعاره های دوستانه وُ قرارُ مدار های سکسی !

فکر می کنم باید چهارکیلو به وزنم اضافه شود

و دارایی ام را دوبرابر کنم ،

تا بتوانم شکوه هستی را با نثری کلاسیک توصیف کنم !

خودنویس ها نوشت افزار پیامبرانند

و کاغذهای کاهی

به قطعه زمینی شبیه اند ،

که از دستی پاک به ارث مانده اند .

 

 

 

 

(پناهی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:59  توسط | 
 

 

 

 

دنیا بیشه ای ست

و در این بیشه

هر درختی که قد می کشد

جلوی آفتاب را می گیرد .

 

 

 

 

 

 

 

(سارا نجاری - شعر اقوام ایرانی / آذری)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:31  توسط | 
 

 

 

 

 

همیشه اتفاق ها به سمت جلو می افتند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 12:44  توسط | 
 برای نقاش دیروز

 

 

 

 

سیاه سیاهم !

با زرد هم آهنگم کن ! استاد !!!

گاه ،

حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را

حفظ می کند !

 

 

 

 

 

 

(حسین پناهی)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:50  توسط | 
 

 

دستان ات را سایه بان نگاه ات کرده ای

و در برابر حیرت من

سایه ی  مرگی

که صدایم می زنی به آینده

با آهنگی خوش

می ترسم !

می ترسم نگاه ات کنم

در چشمان تو

گوری برایم کنده اند

تاریک و گود !

دستان ات را به من بده

در این گور برای دو نفر جا هست !

 

 

(فریاد شیری عزیز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:37  توسط | 

 

 

طراوت یک پرده ی نقاشی - که شاهکار باشد - هرگز از میان نمی رود .

لطافت و ژرفای یک غزل ناب هم . چرا دست های انسان باید چیزی از

یک پرده ی نقاشی و یک غزل ناب ، کم داشته باشد ؟ ما عادت کرده ایم

که رابطه ها را فرسوده کنیم ، و هر ارتباط فرسوده ای ، لطافت خود را

از دست می دهد . 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:34  توسط | 

 

 

 

 

 

 

اشک می بارم بیا این ابر و باران را  ببین                دشت تر  را دیده ای دریای دامان  را ببین

 

تار  و پود  گلشن از آهنگ من آتش  گرفت              سوز  بنگر   ساز بنگر    پرده جان  را ببین

 

طرح خاموشی فکن تا وارهی کم کم ز رنگ              پرده بردار  از نگاه  و  نقش ایوان   را ببین

 

نیست در دنیای پیدا  جلوه گاه  راز عشق               دیده   را  بر هم گذار  و  یار پنهان  را ببین

 

جلوه معنی کند روشندلان را محو شوق                دیده شبنم شو و خورشید رخشان را ببین

 

باد وحشت  می رباید نقش پا ای بی خبر                 چند گامی  همره ما  شو  بیابان  را ببین

 

رو صفای خویش را ایدل ز آب دیده جوی                       ابر می گرید   بیا صحرای خندان را ببین

 

فصل سرمستی رسید و ما همان سرگشته ایم            گردشی  کن  در  چمن  باد بهاران  را ببین   

 

هستی ما مشت خاکی تیره و سرگشته بود  

                                گرد بادِ  تار  گردآلودِ  گردان  را ببین           

 

 

  

(سهراب سپهری)                                                      

 

 

 

 

                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:15  توسط | 
 

 

لباس هایم را

روی طناب پهن کرده ام

باد می وزد

لباس هایم موج بر می دارند

آن ها را بر تن می کنم

             شبیه دریا می شوم .

 

 

آلما جدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:47  توسط | 

 

 

 

مارون بود که می خواندُ مست می گذشت !

 

پیش روی من

 

همه دشت بود ، پُشتِ دشت !

 

پیش روی تو

 

همه کوه بودُ راه های پیچ پیچ ...

 

تابستانی را به خاطر سپرده ام

 

و دیگر هیچ !

 

 

 

 

 

(ح.پ)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:30  توسط | 

 

 

 

 

 

سر در گریبانی بشر جاودانه باد !

آمین !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 6:50  توسط | 
 

لب خند جهان ،

بر لب کودک است .

لب خند ماه

              بر لب ایوان .

از ایوان تا لب کودک ،

راهی ...

-راهی نه -

                  جهانی .

 

 

(غ.چ)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:45  توسط | 
 

ما بدهکاریم ،

به کسانی که

صمیمانه ز ما پرسیدند :

معذرت می خواهم !

چندم مرداد است ؟

و نگفتیم ...

چون که مرداد

گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده ست !

 

 

(ح.پ)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:8  توسط | 
بوی صندل

که بادبزن ابریشمی

بر سینه های زنان زیبا می افشاند ،

 

مرواریدهای دور گردن گندم گون شان ،

آوازها ، نوای چنگ و نغمه ی پرندگان ،

این همه خدای عشق را بیدار می کنند

 

و از آن پس لذت تازه و

اندوهان تازه  می آغازد . 

 

 

"کالیداسا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:37  توسط | 
خوابم !

نیمی در سایه ،

نیمی در نور . . .

 

هر ساعتی یک بار

چشم باز می کُنم

و می بندم ...

چون بلدرچینی سیر ،

در نیم روز تابستان ! 

 

(ح،پ) 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:53  توسط | 

 

بحث داغ امروز جهان و

 

دفتر کار حقیر ماست ،

 

نانوتکنولوژی ،

 

که با اولین نسیم خنک صبحگاهی ،

 

افتاده است روی میز های کارمان

 

و ما ساعت ها

 

برای سو ء استفاده اش ،

 

عمر هدر میدهیم زیر و روی میز ها .

 

شب ، خسته ،

 

به خانه میرسیم با اندیشه ی نانوتکنولوژی ،

 

بی قلب ،

 

بی روح ،

 

بی نان و بی تکنولوژی .

 

 

 

"علی صالحی بافقی "

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 1:29  توسط | 

 

کسانی که خود بسیارند ،

نیازی به هموطن ندارند .

کسانی که خود آزادند ،

از زندان به ستوه نمی آیند.

آدم های اندکند

که به ازدحام محتاجند .

 

"دکتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:23  توسط | 

  

 

 دریا خندید در  دور دست دندانهایش کف و لب هایش آسمان
 تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان :

 من آب دریا ها رو می فروشم آقا...

پسر سیاه  قاتی خونت چی داری؟

آب دریاها را دارم ،آقا...

این اشک های شور از کجا می آید مادر؟

آب دریا ها را من گریه می کنم آقا...

دل من و این تلخی بی نهایت سر چشمه اش کجاست؟

 آب دریا سخت تلخ است آقا؛

 دریا خندید در دور دست دندانهایش کف و لب هایش آسمان...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:20  توسط | 
 

به حقیقت نزدیک تر است انسان

زیر نور نقره گون ماه تابستان !

سلام ما . . .

مشوش ، آیا ؟ مگر ! چرا ؟

بدرود ما . . .

آغشته ی ، هرگز ، ولی ! شاید !

گفتم : ولی ای داد !

گفتی : ولی افسوس !

راز معمای جاودانگی نگفتن بود . . .

وفادارترین جمع ما از این میان

ماه بود که دید

و

هیچ نگفت . . .

 

(ح .پ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:7  توسط | 

 

.

Since the Moon and Venus appreared on the sky

No one has seen anything beter than the Pure wine

I Wonder if the Wine sellers can buy Anything better than

what they sell

 

KHAYYAM

 

.

.

.

.

تا زهره و مه در آسمان گشته پدید

بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

 

در حیرتم از باده فروشان کایشان

زین به که فروشند چه خواهند خرید 

 

خیام

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:10  توسط | 

 

سال سگ دارد اسفند دود می کند

در چشم های شور شهر

اینجا پایتخت ایمان است

و من کافر کفری تازه

اینجا مرگ فرمان می دهد

و من با خودم همخوابه ام هنوز

دروغ چرا !

من هنوز با زندگی دست نداده ام

دارم بیماری ام را حرف می زنم

 

من از زندگی فقط سه حرف می خواستم

زندگی اما همیشه دو حرف اضافی  داشت

دو حرف ناحساب که زن توی دلم کاشت

کاش می شد تعطیل شد . . .

باید پیاده شوم ار آن همه دروغ

که به پای این تخت بسته اند

 

قول می دهم دیگر بی بسم الله به آغوش هیچ اجنه ای نروم

قول می دهم روی لب های دروغ بدقول نشوم

قول می دهم از خودم رو برگردانم به ساعتم نگاه . . .

                                  " یا محول الحول و اللحوال

                                    حول حالنا . "

نه ! حالم خوب نیست

چشمانم را باز کنید

من به باختن عادت دارم

من آیِ مثبتم

فردایِ مرا بر سنگ دیگری بنویسید

 

 

 

امضای تازه می خواهد این نام

"فریاد"         

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:6  توسط | 
 

 

شبُ روزت همه بیدار

که آید شاید ‌،

کور شد دیده بر این

کوره ره  شاید ها !

شاید - ای دل ! -

که مسیحا نفست

آمد ُ رفت !

باختی هستی خود

بر سر می آیدها ... .

 

(ح.پ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 17:27  توسط | 
 

 ...

آن وقت بود که سر وکله روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام.

مسافر کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت :ـ سلام.

صدا گفت: -  من اینجایم زیر درخت سیب....

مسافر کوچولو گفت: کی هستی تو؟عجب خوشگلی!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط | 
 

شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی 
 

 

 

 

(شهیار قنبری ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 13:39  توسط | 
 

 

 

به هر دری که رسیدیم ،

                               باز بود .

همین

        ما را

               بازی داد .

 

 

 

 

 

(غ.چهکندی نژاد )

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 18:6  توسط | 

 

... تماشاي مهتاب ، هزار بار به از سياه كردن اين برگ سفيد.

 

خاطرات سفر ژاپن(سپهری ) 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 21:57  توسط | 

 

نفرینم کن

به خاطر خسته گی بی فرجام لحظات

و ناگزیری علم اسب از وقوع زلزله

و این ملودی غریب که ذهن زلال پیانو را مغشوش می کند !

سر بر کوره ی خورشید می ساید زارع سیاه !

پنگول را به جای پنگول

جنگل را دور می زند خرس سفید .

با چشم های کوچک تشنه اش ،

که اسم اعظم عسل را بر درختی از جنگل حفظ کرده است !

 

بر ساحل این دریای نامعلوم

هزاران سنگ ،

سایه در سایه ی هم گره زده اند !

سنگ خاک ،

سنگ آتش ،

سنگ باد

و ریزه سنگ های شناور

که در هیأت انسان و گوزن

شمال را به جنوب و جنوب را به شمال دور می زنند !

سنگ زمین ،

سنگ زحل ،

سنگ زهره !

 

هراس مرغ دریایی از چیست ؟

آیا هزار پولک بلور در نگاه جوانش برق نمی زند ؟

آیا آسمان برای او آبی نیست ؟

و زمین آیا

برای او دستانش را پهن نکرده است ؟

هراس مرغ دریایی از چیست ،

جز از سایه ی خودش ؟!

 

 

ح . پ

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:6  توسط | 
 

اگر مثلث ها خدایی به وجود می آوردند ، حتما او را سه گوش می ساختند .

.If triangles invented a god , they would makes him three  sided

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:8  توسط | 

 

   

    Someone  Within  me  is  struggling  to  lift  a  great  weight

to  cast off  the  mind  and  flesh

by  overcoming  habit  ,  lazziness  ,  necessity

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:13  توسط | 
شب است

 

شب است،
شبی بس تیرگی دمساز با آن.
به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم
خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.
 
شب است،
جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
و من اندیشناکم باز:
ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟...
 
در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟

 

نیما


 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:24  توسط | 
 

 

آهسته از عکس خارج می شوی و

با چتر از کنار عکاس می گذری . پرنده ها از دیوار خرابه های عکس پرواز می کنند .

تو در عکس نیستی ، عروسکت نیست ، پرنده ها نیستند ، من هم نیستم !

در عکس هنوز باران می بارد بر خرابه های شهر . ما در عکس ، زیر باران گم شده ایم !

 

 

 

"فریاد شیری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:49  توسط | 
 

 

ساعت نه شب تلفن می کند .چند لحظه در جواب دادن تردید می کنید :

همان ترس همیشگی از تلفن ، همان نگرانی همیشگی از هجوم .

پای تلفن هیچ چیز نمی توان گفت ، هیچ چیز نمی توان شنید جز جیرجیری بیهوده ـ یا

خبر یک تصادف ، خبر یک غم . هیچ چیز از تلفن عبور نمی کند جز چیز های بی اهمیت

یا مصیبت بار ، جز روده درازی نامحدود یا مرگ خشن .

بین این دو ، هیچ .

 

bobin

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 8:14  توسط | 
 

به شبنمی می ماند آدمی

و عمر چهل روایتش ،

به لحظه ی رویت نور

بر سطح سبز برگی

می لغزد و بر زمین می چکد . . .

تا باری دیگر

و کی ؟

و چگونه ؟

و کجا . . . ؟

 

(پناهی )

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:10  توسط | 
 

هنگامی که خدا رهایم کرد ،

ریگی انگار

ناگهان ،

سطح دریاچه ای شگفت انگیز را بوسید

و یکایک قطرات آن آب عظیم

این اضطراب را با یکدیگر تقسیم کردند .

 

 اما به ژرفای آب که رسیدم ،

آرامش مطلق را بازیافتم .

 

 

((  Gibran  ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:42  توسط | 
 

 

انگار که با انگشت کوچک زنانه اش به در می زند و اجازه ی ورود می خواهد .

در انتظار هیچ کس نیستم . توی رختخواب غلتی می زنم و به در نگاه می کنم .

باز ، چند ضربه ی آرام .

آدمی تا این حد مبادی آداب - که دری را بی اجازه باز نمی کند - با من کاری ندارد .

جواب نمی دهم .

آدم مؤ دب خفت ادب را تحمل می کند . چشمش کور .

در

آهسته و به کندی باز می شود - فقط لای در - و اینگاه ، کمی بیشتر .

هیچکس نیست .

دوست ندارم تعجب کنم . به روح ، جن و معجزه بی اعتقادم . باید کسی باشد ، و نیست .

در ، باز باز است .

پشت می کنم . حتی اگر خود جن باشد - با همان قد کوتاه و سم های قدیمی - من اعتقادم را عوض نمی کنم .

باید خودش را تطبیق بدهد .

- سلام آقا !

- سلام و زهرمار ، احمق !

-صبح بخیر ! شما چقدر مهمان نواز هستید آقا . من کمتر کسی را دیده ام که تا این حد مؤدبانه

به سلام صبحگاهی یک دوست جواب بدهد .

.

.

.

 

 

(نادر ابراهیمی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:36  توسط | 
 

.

.

.

.

.

.

.

.

زندگی

گاه

از یک پیچ کم حوصله می گذرد .

.

.

 

 

 

( رضا روشنی . نیمه گمشده  )

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 18:25  توسط | 

 

عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ !

عقابی در چنگال شیر !

شیری شیره می شود به جذب ریشه های بلوط !

صاعقه به آتش کشیده بلوط را

و گم شد در افق صاعقه ...

پس این چنین شد سفر ما

از هیبتی به هیبت دیگر ،

در دوران دگردیسی ... وما زاده شدیم !

ترکیبی از بشر و درخت  و  صاعقه !

من و تو !

تو و من !

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

و این چنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا !

از شیطان که کلمه بود

واز کلمه که شیطان بود !

کلمه یی از پس کلمه یی زاده می شد

و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد

و خدا را با کلمه تعریف کرد

 

و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ما بود

و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود !

خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید!

در سکوت سترگ آفرینش ، ما حرف زدیم

و حرف نیاز ما بود وهم گونی کلمات محال بود !

پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،

که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !

و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم

و هم دیگر  را کشتیم !

هم گونی کلمات محال است !

پس نه تو به خدای من اعتماد کن

و نه من به خدای تو ...

ما تلخ می میریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،

با کلاغی در بکراندش ....

 

 

در ادامه ی مطلب دنبال کنید .

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 23:55  توسط | 
 

چند نفر نام ببرم ،

- زن یا مرد فرقی نمیکند - که به دنیا آمدند ،

خندیدند ،

گریه کردند ،

آرزو داشتند ،

تلاش کردند ،

عاشق شدند ،

خوش حال شدند ...؟

 

چند نفر نام ببرم

- زن یا مرد فرقی نمی کند - که بودند ،

رنگ ها را می شناختند ،

سفر رفته اند ،

گل ها را بو کرده اند ،

در مرگ دیگران گریسته اند ،

خیس باران شده اند ،

 

جند نفر نام ببرم

- زن یا مرد فرقی نمی کند -

بدهکار بودند ،

می ترسیدند ،

می تر ساندند ،

که اسم داشته بودند ،

زندگی کردند

و مردند ...؟

 

بی آن که تو حتا اسمی از آن ها شنیده باشی ،

عاشق شدند ،

شکست خوردند ،

نامه نوشتند ،

نامه گرفتند ،

آواز خواندند ،

گریه کردند

و تنها ماندند ...

 

«ح. پ»

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 0:41  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کتاب ها جعبه های موسیقی لبالب از مرکب اند.
خواستم چند نت لطیف را
چند نغمه لالایی را
درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند گرد آورم. . . bobin

نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
موسیقی
شعر و ادبیات
نقاشی
تصویر سازی
سینما
تئاتر
پیوندها
موزه هنرهای معاصر تهران
موزه بریتانیا
خانه هنرمندان ایران
انجمن صنفی طراحان گرافیک ایران
بنیاد آفرینش های هنری نیاوران
Salvador dali Art Gallery
گروه عکاسان
خبرگزاری میراث فرهنگی
کتاب های فارسی (رایگان )
ایران تئاتر
گالری الهه
همه دوشنبه های من
و اينك اين من ِ سانسور شده!
اولین هندوانه دیجیتال
استامینوفن
صبحانه
يادداشتهای يک سهامدار جزء
کارگاه
رسم
pendar
رنگ
Dalahoo
tasv.ir
litera
saieh
غبـــــــار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان