![]() |
![]() |
|
| هزارمین سیگارم را روشن می کنم... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم ... . |
|
تنها که شدی ، فی الفور دار قالی خیال رو علم کن ! یک رگ، دو رگ، سه رگ... از رگ چهارم به بعد ، دیگه کم کم باید سایه کفش تو سیاه ببافی ، تا برسی به پاها ، زانو و سر صورتی که زیر کلاه غیر قابل تشخیصه ! از قوز کمر تا گوشه ی قالی باید مثلثی به چشم بیاد ! گودی سطح کلاه را که سایه زدی ، شروع کن به شمارش : یک رگ، دو رگ ، سه رگ ... فقط اضافه اگه آوردی دارت و علم کن ! این بار با طرح یه جاده ! جاده یی که کسی از اون نمیاد !
(ح .پ ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:24 توسط |
|
|
و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:37 توسط |
|
|
اولین شب نمايش "افرا" به كارگرداني بهرام بيضايي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:25 توسط |
|
|
اواخر صبح در عریض ترین اتاق خانه می نوازم . نواختن یعنی زمانی که کلید های سپید به یک باره حجم آسمان ابری را پیدا می کند و برف در آن باریدن می گیرد . آنچه در قلب است ، رخنه ای می یابد و به سان توده ای سپید بیرون می ریزد . نواختن ، انفجار قلب است در هیاهو . و از پس آن دیگر هیچ ، تقریبا هیچ :نت هایی که نواهایی می سازند ، نواهایی که در خطوط به پیش می روند و به هم پیوند می خورند ، نواهایی که در بامداد زمستان در هم می روند و گم می شوند .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:53 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کتاب ها جعبه های موسیقی لبالب از مرکب اند.
خواستم چند نت لطیف را چند نغمه لالایی را درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند گرد آورم. . . bobin |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی شعر و ادبیات نقاشی تصویر سازی سینما تئاتر |
|
RSS
|