![]() |
![]() |
|
| هزارمین سیگارم را روشن می کنم... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم ... . |
|
سر در گریبانی بشر جاودانه باد ! آمین !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 6:50 توسط |
|
|
داستان مجسمه ی "رهگذر خسته" به روایت خودش فکر موزهی هنرهای معاصر تهران در زمانی توسط مهندس دیبا طرح شد که در ایران شناخت چندانی از موزه و کارکرد مدرن آن وجود نداشت و بهطریق اولی دانش ما از هنر مدرن و پیشروی جهان بسیار اندک و منحصر به معدود اشخاصی اهل فرهنگ و هنر بود که توانایی مسافرت به خارج داشتند و علاقهمند به هنر و دیدار از موزهها و نمایشگاهها بودند. این امکانی بود که نمیتوانست در دسترس نقاشها، دانشجویان، و سایر مردم علاقهمند باشد. لذا تحقق اید هی موزهای از هنر معاصر در فضای آن دوران مواجه با مشکلات بسیار بود. از یکسو دولت و دستاندرکاران رژیم گذشته که تمام هم و غمشان صرف مدرنیزاسیون مملکت بود، بهخاطر بیتوجهی به جنبههای معنوی و فرهنگی دنیای مدرن به این پروژه علاقهای نشان نمیدادند. از سوی دیگر با فقدان نهادهای مدنی امکان اینکه مثل موزههای مشابهاش در دنیا، مثلاً موزهی هنرهای مدرن نیویورک، از کمکهای مردمی برای ساختن آن مدد گرفته بشود هم، وجود نداشت. بنا براین، این طرح از ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۲ هیچگونه امکانی برای تحقق نیافت، تا سرانجام بر اثر پافشاری و اصرار مهندس دیبا و پشتیبانی ملکهی سابق فرح پهلوی که با ایشان نسبت خویشاوندی داشت، ساختمان موزه در سال ۱۹۷۲ آغاز و در سال ۱۹۷۷ آمادهی بهرهبرداری شد.
روایت مهندس دیبا را از ساخت ساختمان موزه هنر های معاصر تهران و داستان جالب مجسمه ی خسته در ادامه مطلب دنبال کنید . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:20 توسط |
|
حسين پناهي در نمايش " چيزي شبيه زندگي "
آنجا بود، در خانه خودش و چون هميشه آرام وبي صدا ، محجوب وسر به زير، شاهد بود. مي ديد، ساعت 2 بامداد يکشنبه 18 مرداد سال 83 مي برندش اين بار بر دست ها. با ما بود ونظاره مي کرد. پس آن پيکر نحيف لاغر از آن که بود؟
همه بودند، حسين خود ميزبان بود همه را. يک يک هر که را مي آمد به لبخندي پذيرائي مي کرد. خودش گفت، صدايش آنجا بود در نوار" ستاره " داشت به همه مي گفت: همه چي از ياد آدم ميره
داشت براي ما تعريف مي کرد. خودش راوي اين آخرين سفرش بود. براي ما، داوود ميرباقري، عبدالله اسکندري، رسول نجفييان و من و ديگران مي گفت. آرام وبي صدا مثل هميشه و تو بايد گوش تيز مي کردي تا بشنوي.
مي گفت غروب خودم آمدم به طاطائي صاحب سوپر مارکت بغل خانه ام گفتم: ما چيستيم ؟ گفت چي مي گي حسين آقا؟ گفتم هيچ چي من مّردم. چند روزه مّردم زحمت بکش به يکي خبر بده. فکر کرد شوخي مي کنم . گذاشت تا دخترم بياد بفهمه. حرف منو قبول نکرد، حرف دخترمو قبول کرد. اينه که به همه گفت و شمارو به زحمت انداخت. بعد تعارف کرد بريم تو درست مثل همون روزي که با رضا شريفي نيا رفتيم بهش سربزنيم. اما اونروز حالش خوب نبود، در عوض امشب راحت وخوب بود، فقط مرده بود. گفت يه دقه صبر کنين تا جنازمو ببرن بعد با هم ميريم بالا، يه چيزي نوشتم مي خوام براتون بخونم. منتظر آمبولانس بوديم. وقتي آمبولانس آمد، حسين به راننده خسته نباشيد گفت. بعد خودش کمک کرد جنازه بي وزنش را بگذارند در آمبولانس. وقتي آمبولانس رفت به ما گفت بريم بالا. گفت: البته بالا يه خورده بوي مرگ مي ده، اما براتون پنجره رو باز مي کنم. رفتيم بالا مثل هميشه يک عالم تنقلات گذاشت جلوي ما. مي گفت: شاگردام ميارن، هرچي مي گم نمي خورم بازم ميارن. بعد به ما چاي داد. مثل هميشه توي ليوان هاي رنگ به رنگ. کوتاه وبلند، و بعضي وقت ها توي شيشه مربا. هميشه به او مي گفتم ديگه درست شو حسين! يه خورده زندگي کن. به من مي گفت: حسين جان! زندگي مشکل نيست، بلکه مشکلات زندگي اند. اما به سگها سوگند، که خواب، کلک شياطين است تا از شصت سال عمر، سي سالش را به نفع مرگ ذخيره کنند. داوود اصرار داشت او را براي نقشي در سريال " مختارنامه " به کار بگيرد. متن را حسين نخوانده بود ، اين اواخر اصلاً حوصله هيچ کاري را نداشت، مي گفت برايم تعريف کنيد. و داوود برايش تعريف کرد. حسين مي گفت: داوود جان اگر اجازه ميدي مثل اون نقش کوتاه تو سريال امام علي بازي کنم، ميام. اونجا وقتي گير خوارج افتادم که مي خواستن به بهانه امر به معروف، شيکم زنمو پاره کنن هر چي دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسين، تو هموني رو گفتي که من مي خواستم. با اين حال داوود متن آورده بود بخواند. حسين دست به دامن عبد شد که به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدري در زندگي بميرم. راست مي گفت مي خواست بقيه عمر را راحت بميرد. داوود مي گفت: من نمي دونم جنازتم شده بايد بياد بازي کنه. حسين گفت: ميام! و من مي دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شريفي نياست، منتظرش بوديم ، که مدام تلفني مي گفت به حسين بگين نرو من الان ميام. و نيامد تا رفت.
آخر حسين گفت: تا بقيه ميان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا که قراره بياي بازي کني بخون. حسين اين شعرش را برايمان خواند، درست بعد از آنکه آمبولانس جسدش را برده بود. خيلي وقت آنجا بوديم. ديگر بوي سکته ومرگ حسين رفته بود. جا مانده است تا دم در همه را بدرقه کرد. و دعوت کرد با او باشيم وقت خاک سپاري، مي گفت: من تکه تکه از دست رفته ام
(حسین پاکدل) |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:13 توسط |
|
|
لب خند جهان ، بر لب کودک است . لب خند ماه بر لب ایوان . از ایوان تا لب کودک ، راهی ... -راهی نه - جهانی .
(غ.چ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:45 توسط |
|
|
ما بدهکاریم ، به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند : معذرت می خواهم ! چندم مرداد است ؟ و نگفتیم ... چون که مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بوده ست !
(ح.پ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:8 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کتاب ها جعبه های موسیقی لبالب از مرکب اند.
خواستم چند نت لطیف را چند نغمه لالایی را درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند گرد آورم. . . bobin |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی شعر و ادبیات نقاشی تصویر سازی سینما تئاتر |
|
RSS
|