![]() |
![]() |
|
| هزارمین سیگارم را روشن می کنم... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم ... . |
|
به شبنمی می ماند آدمی و عمر چهل روایتش ، به لحظه ی رویت نور بر سطح سبز برگی می لغزد و بر زمین می چکد . . . تا باری دیگر و کی ؟ و چگونه ؟ و کجا . . . ؟
(پناهی ) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:10 توسط |
|
|
هنگامی که خدا رهایم کرد ، ریگی انگار ناگهان ، سطح دریاچه ای شگفت انگیز را بوسید و یکایک قطرات آن آب عظیم این اضطراب را با یکدیگر تقسیم کردند .
اما به ژرفای آب که رسیدم ، آرامش مطلق را بازیافتم .
(( Gibran )) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:42 توسط |
|
|
انگار که با انگشت کوچک زنانه اش به در می زند و اجازه ی ورود می خواهد . در انتظار هیچ کس نیستم . توی رختخواب غلتی می زنم و به در نگاه می کنم . باز ، چند ضربه ی آرام . آدمی تا این حد مبادی آداب - که دری را بی اجازه باز نمی کند - با من کاری ندارد . جواب نمی دهم . آدم مؤ دب خفت ادب را تحمل می کند . چشمش کور . در آهسته و به کندی باز می شود - فقط لای در - و اینگاه ، کمی بیشتر . هیچکس نیست . دوست ندارم تعجب کنم . به روح ، جن و معجزه بی اعتقادم . باید کسی باشد ، و نیست . در ، باز باز است . پشت می کنم . حتی اگر خود جن باشد - با همان قد کوتاه و سم های قدیمی - من اعتقادم را عوض نمی کنم . باید خودش را تطبیق بدهد . - سلام آقا ! - سلام و زهرمار ، احمق ! -صبح بخیر ! شما چقدر مهمان نواز هستید آقا . من کمتر کسی را دیده ام که تا این حد مؤدبانه به سلام صبحگاهی یک دوست جواب بدهد . . . .
(نادر ابراهیمی ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:36 توسط |
|
|
. . . . . . . . زندگی گاه از یک پیچ کم حوصله می گذرد . . .
( رضا روشنی . نیمه گمشده ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 18:25 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کتاب ها جعبه های موسیقی لبالب از مرکب اند.
خواستم چند نت لطیف را چند نغمه لالایی را درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند گرد آورم. . . bobin |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی شعر و ادبیات نقاشی تصویر سازی سینما تئاتر |
|
RSS
|