![]() |
![]() |
|
| هزارمین سیگارم را روشن می کنم... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم ... . |
|
پرده های اتاق آبستن باد شده اند دندان های بخاری یخ کرده زیر خش خش رادیو از تاقچه بوی دهان گوینده ی اخبار هم چنان بر قالیچه می ریزد در فلسطین پاشنه های تفنگ صدای دق الباب خانه هاست و سبدهای موز در افریقا زرد ، چندان نیست که پوست مردگان من در افریقای دلم کاش در ماهواره ای بودم در بسیاریِ تاریک دورتر از بسیاری گریه .
(بیژن نجدی /خواهران این تابستان) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:9 توسط |
|
|
... آیا زنان از آن رو اسم اعظم عشق را از برند که مادرند ؟ نمی دانم ! چشم ها را می بندم تا همه ی تو را به یاد بیاورم : هندسه ی پیراهنت ، عسل نگاهت ، و صدایت را که شبیه رنگ فندک من است ... (ح .پ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:33 توسط |
|
|
بازگردید !
همچون " قطره ای بر نیلوفر " ، شبنمی افتاده به چنگ شب حیات ، آرام و بی نشان ، در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ ، نشسته ام و چشمان خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام ... پرستو های بی بهار من! قاصدک های آواره در باد ، بازگردید ! و تو ، تشنه ی مجروح و عزیز من ! چشم هایت را به من مدوز ، ببند ! من از دیدن آن ها رنج می برم .
گودو
ای گودو ، ای مسیح ، از آن روز که روزگارم آغاز شد ، من "بانگ جرس " کاروانت را می شنیدم . بالاخره کاروان رسید و گودو به سوی من آمد در آن حال که لبخند می زد " گل صوفی " زیبا را به من هدیه کرد .
"دکتر علی شریعتی / از مجموعه اشعار" "29خرداد،سال روز درگذشت/یادش گرامی " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:38 توسط |
|
|
.... اگر رسیدن به " صد " هدف ماست و سخن گفتن از " صد " قصد ما ، و به دلیل مجموع شرایط - کم داشت ها و ناتوانی ها - نمی توانیم مستقیما ُ تا صد بشمریم ، چرا پنج بار از یک تا بیست نشمریم ؟! شرط اصلی و ثابت ما فقط باید این باشد که به هیچ دلیلی از " صد " چشم نپوشیم و کوتاه نیاییم ....
نادر ابراهیمی / ابن مشغله |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 22:29 توسط |
|
|
کیفر سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند ، بیهودگی بود :تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که امکان هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود . مدام سیزیف باید تخته سنگش را از یک سر بالایی تیز بالا می برد ، همین که به نوک سر بالایی می رسید شنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره . او دوباره پایین می آمد و آن را هن و هن کنان بالا می برد . فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده می شود . زاویه ها و تیزی های سنگ که دست های سیزیف را خونین و مالین می کرد ، در صد ساله اول مجازاتش صاف و صوف شد . گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعد صاف شد ، طوری که هل دادن پر زحمتش جایش را به قل دادن ساده داد . در هزاره بعد ، تخته سنگ هی کوچک و کوچک تر شد و راه سقوطش به طرز چشمگیری هموارتر . عاقبت دیگر به ندرت می شد اسم آن را تخته سنگ گذاشت . چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نمانده بود . تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده : سنگریزه را توی جیبش می گذارد ، و با کارت اعتباری ، قرص های مسکن و دارو های آرام کننده می برد . حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه ی بیست و هشتم ساختمان دفترش ، روی قله کوه کیفرگاهش می رود ، و شب ها دوباره پایین می آید.
(Stephan Lackner)
داستان Stephan Lackner نتیجه گیری های جالبی رو به ارمغان می آره.... دوست داشتم هر کسی این مطلب رو می خونه نتیجه ای که از این داستان کوتاه به ذهنش می رسه برام بنویسه . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:46 توسط |
|
|
به ساعت نگاه می کنم : حدود سه ی نصفه شب است ! چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم ! سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کش دار شب گردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس !
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام و خوش حال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است ! آری ! از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم سال هاست که مرده ام !
(ح.پ ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:15 توسط |
|
|
شهر دار آن شهر به مناسبت افتتاح یک نمایشگاه نقاشی ، در طول مدتی که نقاش چند کلمه بر زبان می راند ، دست ها را زیر بغل گرفته و سر را بالا نگه داشته بود . سپس همچون همیشه بادی به غبغب انداخت و از لبانش کلماتی نامفهوم بیرون ریخت که گویی از آسمان می آمدند ، جایی که هیچ کس جز شاهزادگان زندگی نمی کنند. سپس همه دست می زدند و پس از مدتی طولانی بی حرکت بودن به جنب و جوش می افتادند. گیلاسی در دست صحبت می کردند و به تابلو هایی می نگریستند که چیزی را در زندگیشان تغییر نمی داد . این نمایش اندوهگین که " فرهنگ " نامیده می شود ، روح بسیاری را می فریبد ، بی اینکه حتی یک نفر را به سوی آگاهی رهنمون شود.
(c.b) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7:57 توسط |
|
|
فرق نمی کنه! گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! شب باشه ، یا روز ! زمستون باشه ، یا تابستون ! چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه ! ضبط مسخره ات این ور تلویزیون مسخره ات باشه ، یا اون ورش ! یساری بخونه یا گروه پینک فلوید! پرده پنجره کشیده باشه ، یا نباشه ! سیگار بکشی ، یا نکشی ! دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن ! خوش بو کننده هوا سرتُ به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه ! جواب سلام صاحب خونه رُ با لب خند بدی یا بی لب خند ! اجلاسیه سازمان ملل راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ، یا نه ! افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت ! زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس ! سیگارت زر باشه ؛ یا مالبرو ! تو رسانه ها و ُ مطبوعات دیگران ُ بکوبی ، یا نکوبی ! هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد ! تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ ... آره ! فرقی نمی کنه ! گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! خواب باشی ، یا خواب نباشی ! شاعر باشی ، یا کش ! هنرمند باشی ، یا مُنرهند ! پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول ! عاشق باشی یا کیف قاپ ! آواز بخونی ، یا گریه کنی ! عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته ! تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ ! گوشی رُ برداری ، یا برنداری ! شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه وُ نون ! اصلا ً زنده باشی ، یا مرده ! آره ! فرقی نمی کنه ! گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! همین حالا ! چند ساعت دیگه ! امروز ! فردا ! عوارض اتوبان ! زمستون های بی برف ! برف های بی کلاغ ! کلاغ های بی چنار ! شاعرای بی شعر ! سکته ی دوم ! اضطراب ! وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ، مثل تخته ی آوازی یک کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته ! لیست اسامی مُرده هایی که می شناختمُ نمی شناختم ! حالا یا هرگز ! لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد ! لیست وحشت های استالین ! لیست خواب های سربازی عیال وار ! آره ! فرقی نمی کنه ! گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه ! ... خب داره دیرم می شه ! باید برم ! در که بسته شد ، دیگه فرقی نداره ! فاصله ت با من صد متره ، یا صد قرن ! وقتی نمی بینمت ، چشمام باشن ، یا نباشن ! وقتی نیستی دیگه ، برام هیچی با هیچی فرق نمی کنه ! شعرم شعر باشه یا معر ! آره ! این جوریه که اون جوری می شه ! نی نی ! مگه نه ؟!
(ح.پ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 11:34 توسط |
|
|
A man goes to talk to god in desert. As he starts his speech, all the creatures in the desert get scared of the way he talks to his god and run away
Script writer, Editor, Director: Mohsen Makhmalbaf makhmalbaf.com |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:51 توسط |
|
|
آن لحظه که دست های جوانم در روشنایی روز گل باران سلام ُ تبریکات دوستان نیمه رفیقم می گشت ، دلم سایه ای بود ایستاده در سرما که شال کهنه اش را گره می زد !
(ح.پ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:10 توسط |
|
|
سالن انتظار
مردی که اینجاست اسمش را فراموش کرده است . می گوید مهم این است که گذشته ای داشته باشی . اصل قضیه این است . از یک فلاسک قرمز چای می نوشد. سالن انتظار خالی ست ، همیشه خالی . فکر می کند ، مردم وقت ندارند ، منتظر قطار بمانند .
بچه که بود انشایی نوشت در یک جمله . نوشت : مقصدم خانه ی سالمندان است . مرد بی نام لبخند می زند. به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه می کند و به قطار هایی فکر می کند که امروز از آن ها جا مانده. می گوید ، شغل من نشستن روی نیمکت است
شغل من ، جا ماندن از قطارها . شغل من فراموش کردن نامم .
Aglaja Veteranyi |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 13:7 توسط |
|
|
صبح براي ديدن دوستي به امپريال هتل رفتم ، از هاوايي مي آمد ، و دو روزي هم هست ، بيرون كه آمديم ، آفتاب پهن شده بود . روزي خوش ، و بخاري دلپذير بالاي خاك ، مي رفتيم كه بگرديم ، از باغ هي ييا شروع كرديم ، در كافه باغ چاي خورديم و درآمديم ، مردمي روي نيمكتها ، و بچه ها ميان كبوترها ، دانه به آنها مي دادند ، نه ، اين نزديك شدن آدميان را به پرندگان ، هرگز خوش نداشته ام. به دلم نمي نشيند، چيزي نا هماهنگ در اين ميان سايه مي زند ، انگار حريم قدسي را مي شكني ، در ميدان ترافالگار لندن يادم هست كه از جا بدر رفتم ، هم از دست كبوترها و هم از دست آدميان ، همه جاي دنيا به هم مي ماند.
توكيو ، 21 نوامبر برگرفته از sohrabsepehri.com |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 10:41 توسط |
|
|
- oil on panel - - 21 x 27 cm - - Yokohama, Yokohama Museum of Art - |
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:16 توسط |
|
|
سوال : ممکنه خودتونُ معرفی کنین ؟ جواب : ابدآ ! سوال : چرا ؟ جواب : چون انسانم ! سوال : مطمئنید؟ جواب : ابدآ ! سوال : ما خوشحالیم که اولینُ آخرین بازدید کننده از نمایشگاه شما هستیم ... به عنوان یک هنرمند که صداقت روستاییتان، زبانزد خاص و عام است ، می خواستم بپرسم از کدام تابلو شروع کنیم ؟ جواب: ازتابلوی الاغ خاکستری ! سوال : آیا الاغِ یک استعاره است ؟ جواب : ابدآ ! سوال : پس چرااز دوربین عکاسی استفاده نکردید ؟ جواب : چون در اون صورت الاغ ، از نعمت علوفه ی امپرسیونیسم بی بهره می ماند ! سوال : ...و احیانآ در گل نمی ماند ! جواب : ابدآ ...کشیدن یک سُم ، با ظرافت طبیعی اش کار سختی ست ! سوال : الاغتان به چه فکر می کند ؟ جواب نمی دانم .... ولی قاعدتآ ، باید به گذشته و آینده اش فکر کند ... سوال : در آینده چه می بیند ؟ جواب : کره ها یش را ! سوال :...و احیانآ مرگ ؟ جواب : شاید... سوال : چرا خورشیدتان سیاه است ؟ جواب : به خاطر کنتراستش با یال ُدم الاغ ! سوال : جاده چه می گوید؟ جواب : هیچ ...!
(ح.پ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:13 توسط |
|
|
در باز نمى شود. چند بار دكمه را فشار مى دهى اما باز نمى شود. از پله ها پايين مى آيى و به وسط پاركينگ كه مى رسى، يك نفر را مى بينى كه با دسته گلى به سويت مى آيد. مى پرسى، «خودت هستى؟» مى گويد بله. با هم از پله ها بالا مى رويد.
محسن وزيرى مقدم تابلوهاى تازه اى با خود از ايتاليا آورده؛ تابلوهايى رنگارنگ كه ديگر آن بوم هاى بزرگ را فراموش كرده اند و حالا جايى كوچك مى گرفتند. انگار ذهنيت نقاش ۸۲ ساله كاملاً تغيير كرده و به آرامشى تازه رسيده است....
در ادامه مطلب بیشتر بخوانید... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:32 توسط |
|
|
یه روز زمینُ ترک می کنم ! زمینُ ! یه روز ! شاید ... آخ ! اگه ولوُم می تونست بپره ! آخ ! اگه می تونست ! چی می شد ؟ پنجره اتاقُِ می کندم ُ می بستم به باربندش ُ زمین ُ ترک می کردم ! می رفتم ، می رفتم ، می رفتم ....تا هیچ جا ! تو هیچ جا پنجره را می کاشتم به تماشا ! نمی گفتی نور ! نمی گفتی خاک ! به عشق نگاهت اون جا ، یه دنیا می ساختم غوغا که همه ی زمین جهان سومش می شد ! منُ تو دو ریلیم که قطار پر از پوکه ی عمر رُ از هیچ به هیچ می رسونیم و زمین سرگردونی ما رُ پیوسته تکرار می کنه ! یک دانه سیگار دارم ُ هزار معمای لاینحل ! هر چی زمان داشتم دادم ُ به جاش یه ساعت سوییسی گرفتم ! بندش طلا ! رنگش وسترن ! دیگه زمان بی زمان ! هشت شب ، خواب ! هشت صبح ، اداره ! هر چه راه داشتم دادم ُ به جاش یه خفت کفش ملی گرفتم ! چکمه اس بد مصب ! تو برقشون مو رُ از ماست می کشم ! دیگه راه ، بی راه ! هشت شب ، اتاق خواب ! هشت صبح ، اتاق کار ! نیمه سیگاری دارم ُ هزار معمای لاینحل ! دق خیالم گوساله ی گلدانی ست که پوزه ش به پستان آفتاب نمی رسد ! لامپ در منطق روشن مکررش طرح تنیدن تار بر جارو را در ذهن عنکبوت مغشوش می کنه و مربای آلبالو در یخ چال کافر می شود به آیین انجماد ! فر معجزه یی ست در چشم جغد خمره ی خالی شراب که آنی ماهیُ مرغ را جزغاله می کند و رادیو دالان مخوفی است که در ظلماتش مادران قهرمان، بر کفش بی صاحب بچه هایشان می گریند ! ته سیگاری دارمُ هزار معمای لاینحل !
(ح . پ ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 8:46 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
کتاب ها جعبه های موسیقی لبالب از مرکب اند.
خواستم چند نت لطیف را چند نغمه لالایی را درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند گرد آورم. . . bobin |
| آرشیو موضوعی |
|
موسیقی شعر و ادبیات نقاشی تصویر سازی سینما تئاتر |
|
RSS
|