تبليغاتX
I DONT KNOW"S
هزارمین سیگارم را روشن می کنم... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم ... .
 

امروز

ذهنم پر است ،

از یک مادیان و کره اش !

فردا ،

برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت !

 

(ح.پ)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:1  توسط | 
 

لحظه هایی هست که در آن مرگ همه ورق ها را در دست دارد

و به ناگاه هر چهار آس را بر زمین می کوبد.

 

آنگاه هیچ سخنی قادر به وصف غصه ما نخواهد بود.

 

در این لحظه دردناک که دیگر چیزی نیست تا به آن امید ببندیم

و باورش کنیم - نه هوایی و نه دری - تو ظاهر می شوی .

 

تو زمانی می رسی که دیگر کسی نمی تواند ما را  دل داری  دهد .

تو مخفیانه کسی را که دوست داریم در عمق قلبمان - به دور از

دست برد زمان -     دفن میکنی .

 

 

(c.b)

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:31  توسط | 
درست نمى دانم درباره محمدصالح علاء بايد چه بنويسم. بگويم او كارگردان تئاتر و تلويزيون است يا يك مجرى موفق در راديو يا يك ترانه سرا يا بازيگر. اما بيش از اينها او يك پديده است . در نگاه به زندگى و در دوست داشتن ديگران و اين بهانه خوبيست براى اينكه با او درباره دوستى صحبت كنيم

3

در ادامه مطلب دنبال کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:49  توسط | 
The Human Stain

مدت ها پیش به تماشای این فیلم نشستم ، فکر می کنم تو ایران خیلی مطرح نباشه :

 the human stain 

"رابرت بنتون" کارگردان فیلم "ننگ بشری"

گفته که ساخت این اثرجان تازه ای به وی بخشیده است.
اودرادامه صحبتهایش افزوده:"پیش ازساخت این فیلم احساس می کردم که درپایان خط هستم وزندگی ام بزودی پایان می یابد اما درحال حاضرچنین احساسی ندارم."

مطالب و تصویر های بیشتر در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:58  توسط | 

اردشیر فرح

 farah


اردشیر نواختن گیتار را از 12 سالگی در ایران شروع کرد. ابتدا در زمینه موسیقی راک کار می کرد. بعد برای آشنایی بیشتر با موسیقی راک به مرکز این سبک موسیقی یعنی انگلستان، سرزمین بیتل ها رفت. چون تمام خانواده اش در رشته راه و ساختمان تحصیل کرده بودند،او هم در آنجا به تحصیل در این رشته پرداخت. در حین تحصیل با گروه های راک انگلیسی هم کار می کرد. بعد از 5 سال به آمریکا رفت ، ابتدا در بوستون و سپس در کالیفرنیا ساکن شد تا اینکه دانشگاه تمام و دوران زندگی حرفه ای فرح، در زمینه موسیقی آغاز شید. همراه با Strunz Jorgاهل کاستاریکا گروه strunz & farah را تشکیل دادند که برگرفته از نام خانوادگی این دو موزیسین بود. حاصل کار این گروه تاکنون14 CD و اجرای حدود 700 کنسرت در تمام آمریکا و اجرای برنامه های متعدد با نوازندگان معروف دنیا در سبک های مختلف جاز ، راک و پاپ است. 25 سال از تشکیل این گروه که تعدادشان از 5 نفر تا 8 نفر متغییر است می گذرد و برنامه های آنها همراه با خواننده های بزرگ آمریکا، برای همه علاقمندان موسیقیف آشناست. اما نقطه اوج این گروه در سال 1991 بود که به خاطرCD پنجم شان بهترین گروه سال آمریکا شناخته شدند و آلبومشان نیز حدود 14 هفته به گفته فرح Number one بود و حدود 47 هفته Number two , three . علاوه بر این آلبوم بعدی آن ها در سال 1993 به نام American نامزد دریافت جایزه گرمی (اسکارموسیقی) شد. به هر حال اردشیر فرح همراه با همکار کاستاریکایی خودش در حال ضبط پانزدهمین آلبوم خود است. آلبوم هایی که به سختی در ایران یافت می شوند.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:44  توسط | 

 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

 تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست

نیزه بر باد نشستست و سپر یادت نیست

 

 یادم هست؛یادت نیست

 یادم هست؛یادت نیست

 

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

 

یادم هست؛یادت نیست

یادم هست؛یادت نیست

 

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه؛مگر یادت نیست

تو که خودسوزی هر شب پره را میفهمی

باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دلریختگان چشم نداری بیدل

آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

 

یادم هست؛یادت نیست

یادم هست؛یادت نیست

 

 

(شهیار قنبری )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 8:38  توسط | 
 

نمی دانم دیروز با چه کسی ملاقات کردم .چند کلمه ای رد و بدل کردیم ،

همچون هنگامی که انسان کلاهش را در مقابل عبور تابوتی بر می دارد،

                                  سپس از یکدیگر جدا شدیم .

بیشتر دیدارهایم خاطره ای در من به جای نمی گذارند

 و این یعنی / آنها فقط در ظاهر اتفاق افتاده اند، تصاویر ما با یکدیگر سخن گفته اند

                                                  نه دل هایمان .

 

(c.b)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:35  توسط | 

پاسخ محمد فاسونکی  نقاش اکسپرسیونیست به سوال مجله حرفه هنرمند:

وقتی روبروی بوم سفید می ایستید چگونه کار را شروع می کنید؟

 

لحظه ایست که از خود بی خود می شوم و احساس می کنم که هیچ چیز دور و برم نیست.

بایستی سکوت باشد. درونم در تلاطم است آن موقع . من هیچ وقت طراحی نکرده ام .

همین که جلوی بوم سفید قرار می گیرم تمام وجودم پر می شود از تلاطم خط و رنگ و بافت .

آن لحظه بهترین لذتی ست که می برم.

ممکن است دو سه ساعت یا حتی 5 ساعت طول بکشد.

آن زمانها زمانهایی است که من احساس می کنم به درجه والایی می رسم . انگار پرواز می کنم .

خیلی نمی توانم بیان کنم که چطور است . آن لحظات من با رنگها هستم با تاش ها با لکه ها با بافت ها.

بافت برای من خیلی جذاب است.

تابلو برای من حکم یک آزمایشگاه رنگ و خط و ماتریال دارد که با هم قاطی می شوند و بافت در می آید.

وقتی بافتی به وجود آمد باید ببینم که با بیان و موضوع و احساس من چقدر نزدیک آست .

اگر نزدیک بود کار تمام شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:51  توسط | 
شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مردن
شب دل کندن من از ما بود

 

(ایرج جنتی عطایی)

اینجا بشنوید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:28  توسط | 

گرگ

وارفته زیر ماه:

کنار سنگ

با هم دمان دائمی ام:

بوته های ارغوان و وز وز مگس !

چون گرگ شل که به بوی هزار پرسه آلوده است !

جفتم نیامده است و

در افق

جز هاپ و هوپ سگ ،

صدایی طلوع نمی کند !

 

 

 

بهانه

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد ،

نه شمارش ستاره ها تسکینم !

چرا صدایم کردی ؟

چرا !

سراسیمه و مشتاق ،

سی سال بی هوده در انتظار تو ماندم و ...

نیامدی !

نشان به آن نشان ،

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

وعصر ،

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل و جگر !

(ح۰پ)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:11  توسط | 
 

گاهی از رویای تو می گذرم

          گیرم که نمی بینی

و گاه از خواب های من ، تو می گذری

          افسوس

          که نمی بینم.

 

 

(بیژن نجدی )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:59  توسط | 

چقدر شبیه مادرم شده ام

چرا نمی شناسی ام ؟!

چرا نمی شناسمت ؟

می دانم من را نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد ، فهمیدم

دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به دردهای باد کرده روحم

که از قاب تنم بیرون زده اند

با تو ام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.

همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابوت

سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که

زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند.

باید بیش از بند آمدن باران بمیرم.

 

(ح۰پ)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:17  توسط | 
شراب باید خورد

و در جوانی یک سایه راه باید رفت ،

همین .

 

(س،س)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:51  توسط | 
روزهایی که می گذرند و دیگر باز نخواهند گشت.

امروز چه کردم : دیر برخواستم ، قهوه نوشیدم ، سیگار کشیدم ، پانزده سطر نوشتم ، از پانزده سطر دوازده سطر را خط زدم ، روی تخت دراز کشیدم ، مطالبی خواندم که آنها را باور نکردم ، و اینک شب  است ، آبی فلزگون ....

تنها کار مهمی که کردم، این بود که چند تکه کره برای پرندگانی که از سرما فسرده اند،لب پنجره گذاشتم . مسلما زیاده روی کردم : اینجا آنقدر غذا هست که می توان  با آن یک شهر کامل گنجشک ها را چند هفته سیر کرد. گنجشک ها برای چشیدن آن خواهند آمد یا نخواهند آمد. من همان کاری را می کنم که آنها می کنند: آنگاه که زندگی رو به سردی می رود،در کتاب های شاعران به جستجوی چیزی برای ادامه دادن پرواز خویش می پردازم . شاعران اهمیتی ندارند ـــ مهم پرواز است .

(C,B)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:12  توسط | 
مادر بزرگ ؟

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظربند سبز را ،

که در کودکی بسته بودی به بازوی من !

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق ،

خمره دلم

بر ایوان سنگ سنگ شکست !

دستم به دست دوست ماند ،

پایم به پای راه رفت !

من چشم خورده ام !

من چشم خورده ام !

من تکه تکه از دست رفته ام ،

در روز روز زنده گانی ام !

 

( ح ـ پ )

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:58  توسط | 

....در طول سالها کار میدیدم که چطور چیزی که ما تصادف مینامیم , در کارهایم نقش اساسی داشتند.

یک کار براحتی خوب از آب در میامد , و یک کار با تلاش زیاد که صرف آن میکردم حاصل مطلوبی نداشت. و میدیدم که هنگام طراحی هم این تصادفات رنگی و خطی چطور نقش اساسی دارند. تقریبا همه کارها خلق الساعه بودند , رنگ خط و یا طول آن در همان لحظه تصمیم گرفته میشد و هیچ خطی پاک نشد , و دوباره کشیده نشد. جای خط ها و ضخامت آنها و ترتیب آنها نیز به همین منوال بودند..... 

-گوشه ای از یادداشت های فرشید مثقالی-

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:46  توسط | 

And I rejoice to feel between my temples , in the flicker of an eyelid , the beginning and the end  of the world

Kazantzakis, Nikos  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:43  توسط | 
 ? Is it really God that created Man , or is it the opposite

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:36  توسط | 
آدم حتی وقتی روی نیمکت متهمان نشسته

همیشه برایش جالب است

 که بشنود درباره اش حرف می زنند.

 

با تشکر از Camus

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:54  توسط | 
روزی حوالی غروب صدای فاخته ای از بیرون به گوش رسید.

پریشان چشم در چشم سهراب دوختم و به خیال خود برای رد گم کردن بی اختیارگفتم : "کبوتره ".

سهراب بلافاصله گفت :"نه      فاخته است ".

(پری سپهری )

ساعت  شش بعد از ظهر روز اول اردیبهشت ماه  سال  ۱۳۵۹روحش از تنگنای قفس رهایی یافت و به ابدیت پیوست . به سوی وسعت بی واژه ای که همواره او را می خواند.

 

ورفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ در ها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:3  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
کتاب ها جعبه های موسیقی لبالب از مرکب اند.
خواستم چند نت لطیف را
چند نغمه لالایی را
درست پیش از آنکه به خاموشی گرایند گرد آورم. . . bobin

نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
آرشیو موضوعی
موسیقی
شعر و ادبیات
نقاشی
تصویر سازی
سینما
تئاتر
پیوندها
موزه هنرهای معاصر تهران
موزه بریتانیا
خانه هنرمندان ایران
انجمن صنفی طراحان گرافیک ایران
بنیاد آفرینش های هنری نیاوران
Salvador dali Art Gallery
گروه عکاسان
خبرگزاری میراث فرهنگی
کتاب های فارسی (رایگان )
ایران تئاتر
گالری الهه
همه دوشنبه های من
و اينك اين من ِ سانسور شده!
اولین هندوانه دیجیتال
استامینوفن
صبحانه
يادداشتهای يک سهامدار جزء
کارگاه
رسم
pendar
رنگ
Dalahoo
tasv.ir
litera
saieh
غبـــــــار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان